تبليغاتX
شرم نامه های یک زن بد

شرم نامه های یک زن بد

امروز

هم بستری

 

بیایید از مرتبه آدمیت استعفا دهیم ، می گویند آن  دنیا آدم ها را بازخواست می کنند !!
می خواهم گرگ شوم دندان هایم پوست نحیف نجیب زادگان را بدرم . می خواهم نابودی بشریت را به چشم ببینم .. هیچ انسانی ، انسان نیست ..

من نیز روزی انسان بودم .. یک فرشته که بهشت زیر پایش فرش شده ... آری .. من یک زن بودم .. یک زن بد...

چون کودکانی که اسکناس یک دلاری را با یک تافی پرتقالی عوض می کند ، من نیز نیستی خود را به محبت فروختم ... مرا هست ، کردند به بهانه محبت کردن ، عاشق بودن ، مهربانی و قدیس بودن.... چون کسی نبود که همبستری با آدم را بپذیرد ، مرا آفریدند .

 

 

 


نوشته شده توسط نازنین در جمعه هفتم تیر 1387

 لينك مطلب      



 

یک شب دیگر دلتنگی فرا رسید و باز بی تابم . دست های فقیر من چیز برای از دست دادن ندارند .. تمام زندگی ام را از دست دادم و این است معنای تهی بودن و شکستن .. در این خورشیدواره های مرموز سایه زنی را می جویم که تنها دارایی ام است . همانی که برای همه همان بود لب های بسته ام را مجال باز شدن نیست .. باختن را ترجیح می دهم بر تمام آزادی ها و پیروزی ها و امیدهای واهی که برای به ثمر نشاندن آنها زاده شدم .. آری من زندگی خود را باختم . نق نق نحس لحظه همان پتک زمان جمجمه ی فکستنی مرا پودر می کند و نمی دانم چرا ازنو می سازد .. چقدر قیامت زود به وقوع می پیوندد . متروکه ها پر از هیچ می شوندو مخروبه ها پابر جا تر از همیشه بر تارک ویرانستان ما می درخشد . عقربه های شکسته ی ساعت طلای پدر بزرگ باز هم با هم بر سر زود رسیدن به این دوازده لعنتی می جنگند و باز هم ثانیه شمارت برنده می شود .. و این ساعت شمار ها هستند که با این که جثه نحیفی دارند ولی به جرم ساعت بودن شان صبر میکنند و میدان تازی ثانیه شمار ها را تحمل می کنند . 

خورشید همانی که سخاوتش را از لاشه ی مرده ی سگ ها هم دریغ نمی کرد این روز ها به گدایی افتاده و از چشمان کم سوی من روشنایی طلب می کند .. چه بگویم .. انتظار تو را کشیدن بدون چشم هم می شود . ولی اگر روزی آمدی و دیدی که آن قدر تمام خستگی دشت بر تنم پینه بسته و دشت ها سرسبزند نکند شیفته ی زیبایی بوستان دیگری شوی و عطر تنش تو را تار و مار کند که او زیبایی اش را از من دارد .. نکند چشمان خورشید تو را مدهوش کند که تمام نور چشمانم را به او ارزانی داشتم .. ان زمان که قهر زمین و زمان را گرفته بود و تو نبودی و ندیدی که  تار و پود تنم را چوب حراج زدم و در این ویرانستان که هیچ کس نمی نویسد قلمی از مکتب خانه خدا خریدم و پولش را دادم که کتاب زندگانی ام زیر منت کسی نباشد ..

درست است من تمام وجودم را فروختم تا قلمی بخرم .. اگر روزی آمدی از ان نانزدیک ها و چشمت به مجسمه سنگی وسط این ویرانستان افتاد و دیدی که تنش کتیبه ای است نزدیک بیا و بر لبان مجسمه بوسه بزن که مهر سکوت را خیلی وقت است که بر لبانم زده اند .. آری زنان این بادیه مرا به جرم بی حیایی نفرین کردند و سنگ شدم .. من سنگ بودم .. ان روزی که تو رفتی و من مجبور شدم صبرم را سنگی کنم و عمرم را سنگی کنم و وجود نحیفم را سنگی کنم ولی بمانم و وقتی تو از ان ور پرچین خدا می ایی دلم را فرش زیر پایت کنم که به خداوندی خدا غیر از این دل همه ام سنگ است .. و تو بیایی و مرا نشناسی و وقتی ان کتیبه را دیدی ، بخوان و مرور کن و نکند از یادت برود آن همه احساس سنگ بودن مرا ..... غروبی که از کرانه دور می آیی تبری سوغات برایم بیاور .. تمام نفرتت را در دستانت جمع کن و با یک ضربه مهلک مجسمه را دو نیم کن .... دلم را بردار و و در کوله پشتی ات بگذار و به راهت ادامه بده ..

من باحتم تو نباز .

 


هیچ گاه نخستین سلام مرا از یاد نبرید ...

احساس می کنم شرمنامه های یک زن بد کمی دستخوش کم لطفی دوستان شده ..

به این نتیجه رسیدم که برای دستیابی به انسان برتر باید بدکاره شد ...

سربلند و امیدوار

خدانگهدار ..


نوشته شده توسط نازنین در جمعه هفتم تیر 1387

 لينك مطلب      

شاید خدا مرده باشد ..

 

 

کاش تلاطم امواج بی کسی را که مدام به ساحل متروک دلم چنگ می اندازند .، احساس می کردی . کاش احساس مرا از چشم دلم می خواندی که این روزها چون چکاوکی است که مار به آشیانه اش دست برده زده و نگرانی و تشویش چون خوره تنش را می پوساند . می گویند که مبتلایم . مبتلایم به طاعون بی شرمی و می خواهند مرا ، این زن بدکاره را در گودالی از آهک بخوابانند ، تا گند وجودم آسایش نجیب زادگان را بهم نریزد . چه کسی مرا درک میکند ؟ کیست آن کس که ادعای ناجی گری می کند و می خواهد مرا از لا به لای مرداب اشک هایم که این روزها دستی نیست تا نیلوفرانه آن ها را بی تاب کند ، می کشد . تمام وجودم را گند مرداب اشک هایم فرا گرفته ، هرچه بیش تر می گریم ، بیش از پیش فرو می روم . دیوانه ای نیست تا افسار گسیختگی اشک هایم را ببیند که چه بی پروا بر کویر گونه هایم می تازند که رد پای سم اسب هایشان گونه هایم را خون مرده  کرده است . کیست آن که فریاد مرا می شنود و خود درگیر از رهایی از آزادی است ؟ پادربند چون اسب بی نعلی که شب ها از فرط درد سم هایش بر خود می پیچد و در فکر همبستری با مادیانش است ، بی تاب مانده ای . چه کسی مرا از فراسوی ندامت به سمت ویرانی می خواند ؟ او کیست که فکر کرده خدای من است و برای من تکلیف تعیین می کند ؟ خدا کجا بود آن زمان که تبلور اندیشه هایم را به تاراج بردند .

خدا در کدامین بستر آرمیده بود آن گاه که مردان ناشریف بر گرد شعله عشقم و احساس پاک جوانی ام و زنانگی ام نشستند و قمار زدند و این بار شرط بندی بر سر قداست و شرافت من بود ..

خدا در کدامین لحظه جای گرفته که مرا نمی بیند یا می بیند و انکار می کند که نمی بیند ! شاید خدا مرده باشد ...


نوشته شده توسط نازنین در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387

 لينك مطلب      

چه دلی داشت جاده !

 

نمی دانم در خاطرت مانده یا نه .. ولی من به یاد می آورم آن بعد از ظهر شوم را که بدرقه ات کردم ... تو راهی و من سخت درگیر پذیرفتن روزهای بی تو بودن ..  آن روز کسی ما را ندید که چگونه بر شانه های هم تکیه زدیم و در نابود گاه خود ، گریستیم .... و من چه بی پروا در گوشت زمزمه کردم : دوستت دارم .. و نترسیدم که نکند تو را از دست دهم ... و نترسیدم که تو را به دیگری ببازم .. نترسیدم که خدا تو را از من باز پس گیرد ..  و من چقدر جسور بودم ....  بی پروا شب ها ، مست بی قراری چشمانت ، خودم را در آغوش سردت از نو یپیدا کردم  ...من شانه های تو را به بهایی سنگین خریدم و چه آسان ، از دست دادم . پرپر شدن بیهوده گل های رز بر سر دوست داشتن یا نداشتن تو ، بهتر از بازی ناجوانمردانه آدمیت بود .. آن بعد از ظهر شوم ، تو رفتی و من چقدر جاده را نفرین کردم ، تو رفتی و من چقدر گل برگ های زوج را نفرین کردم .. من چقدر دلم را نفرین کردم .... تو را به ابدها سپردم .. دلم یخ بست ، گل برگ های زوج یخ زدند ، جاده یخ زد ... جاده یخ زد و من چقدر پشیمان شدم از نفرین خود .... مرا از محفلشان راندند .. آدم ها مرا به آخر دنیا پرت کردند .. تمام جاده ها یخ زده بودند ،  من در تعجب از استجابت نفرینم، با گوشه ی ناخن خود ، همان قلم همیشگی ، تکه های یخ را خراش دادم ... شب شد .. یک لحظه تردید کردم که تو بازگشته ای ولی .. صورت اندوهگین ماه بر قاب یخی جاده نقش بسته بود ...  من چقدر دعا کردم که باز گردی و آن لحظه فرشته آمین به خوابی عمیق فرو رفته بود .... شقاوت ادم ها اوج گرفت ..  همه در شهر محبوس بودند و البته کنار هم ، دوشادوش هم به خاطرجاده های یخی ، به خاطر نفرین من ... هیچ گاه به راز جدایی آدم ها پی نبردم که چرا از هم در گریزند ؟! درست یادم نیست ، ولی به گمانم شب هفتم بود .. حریری از نمک جاده را فرا گرفت ... بی تفاوت به آدم ها و انگیزه های شان برای پست بودن ، به خواب رفتم .. نمی دانم چقدر طول کشید ، همین قدر می دانم که جاده از فرط سوزنمک می سوخت ، نگاهی به تنش کردم ، چقدر سوزناک .. یاد اوایل خودم افتادم ، که من هم دل سنگی خودم را به خاطر دوست داشتن تو شکستم ؛ سپیده زده بود ، شهر به مخروبه ای متروکه شبیه بود یا شد نمی دانم ، خبری از جاده یخی نبود ..... نمک به زخم جاده زدند ، نفرین زخم کهنه اش دامن دنیای پلید آدم ها را گرفت ... همه را در آتش زخم کهنه ی دوست داشتنش سوزاند . حرارت شعله ها ، چقدر آرام ... چه دلی داشت جاده ....

 

 


نوشته شده توسط نازنین در دوشنبه ششم خرداد 1387

 لينك مطلب      

خاطرات یک زن بد ...

 

 

در پس کوچه های رسوایی هیچ مردانگی را نشان ندیدم تا بکارت افکار پریشانم را بدرد . هیچ اسپرم خلاقی ! نمیتواند تخمک افکار عبث مرا بارور سازد ! در این بیراهه پر از نابودی ، این زوال بی کسی ،  هیچ کس نمیتواند این تن فرسوده را برای شبی به هم بستری بخرد !!  از بس که افکار اذهان ناپخته ی بزرگان را همچون میخ طویله بر تن زنانگی ام کوفتند ،عقیم گشتم ...

آری .. دیگر از آن دخترک زیبا که در کوچه های نانجیبی آبشار طلایی گیسوانش شانه های پسر جسور همسایه را نوازش می داد خبری نیست ...

دیگر چیزی از عاطفه و حجب و حیا برایم نمانده .. احساس زنانگی ام را ربودند ... نطفه ی فکر کردن را از رحم روحم راندند... مرا چون کودکی پاپتی، به استثمار گرفتند ..

برچسب بی آبرویی بر من زدند و اکنون که محتاج ذره ای محبتم هیج دستی حصار تنم نیست . پسر همسایه را از من ربودند و به دار ندامت آویختند ... خوشه های زرین گیسوانم را با تیغ نامردمی تراشیدند و بر گاری آن راهزن سگ صفت ، نشانیدنم و دورتادور شهر گردانیدنم . زنان بر صورتم تف انداختند که چه نانجیبی .... دوشیزگانی که از نجیب زادگان بودند و طعم بی حیایی را نچشیده بودند ، زیر لب ، زیر آن روبند های مشکین ، برایم آرزوی سلامتی می کردند و بی آن که کسی بفهمد ، جسارت  تن شوخم را تحسین نمودند .. در جمع مردان گویی این بار قمار هفت سنگ بود.. چنان بر تاسی سرم سنگ کوفتند که ناقوس شهر سنگی را شنیدم ... در گوشه ای از این همهمه بازار ، در کوچه ای دنج ، دور از چشم پاک نجیب زادگان ، دست های شوخ پسری جسور ، دخترک را در آغوش خود کشیده بود ، همان آبشارهای  طلایی  ، صورت پسرک را تازیانه می زد .. بوسه های پیاپی پسرک بر دستهای آن دختر مرا در خاطرات مدفونم گم کرد . ضربه تازیانه و نفرین های مردم ارابه ی چوبی را می لرزانید .به خود آمدم .. پسرک بر روی زمین دراز کشید ،  یک لحظه احساس گرمای دستان هم بستر خود را بر شانه هایم احساس کردم .

و باز به آن دو خیره شدم . دخترک آرام پیش می رفت تا در بستری که همبسترش آماده ساخته بود لحظه ای بیارامد ... زنجیره های اشک درحریق سبز چشمان خشک گشتند . دخترک در انزوای ثانیه ها آغوش پسر را تصاحب کرد ، رخت هاشان را بر تن یکدیگر دریدند ... و تلاطم این بی شرمی که مرا بارها به وجد آورده بود ، غرور جوانی ام را به من بازگردانید .

زال کوری آب دهان خود را بر چشمان فکند ، مرا به خود آورد همچون دیوانه ای که بچه های شوخ و شنگ دورش حلقه می زنند و مسخره اش می کنند خود را به نرده های چوبی ارابه کوفتم ، رو به روی کوچه رسیدم ، لرزشی بی امان بلور حنجره ام را در هم شکست ، رو به کوچه فریاد برآوردم که : تا آخر این بن بست را پیموده ام ... دخترک نمی شنید ، صدای من در همهمه ی خنده ها گم گشت .. مرا دور از دیار آدمیان بر صلیب حقارت کشاندند ،

هر غروب که آفتاب رشته های در هم تنیده ی موهایش را با روسری شب می پوشاند و می رود تا پشت کوهستان ، غریبانه برای کودکانش لالایی بخواند ،  هر غروب از بالای آن صلیب که لاشخور ها دور سرم حلقه زدند و کفتار ها پایه ی چوبی صلیب را می جوند ، در دوردست ها ، آن جا که قرص ماه به پابوسی دامان تیره شب وارد این شرارت گاه می شود ، دخترکی را می بینم که تنها، حریری از بی حیایی بر دوش خود کشیده و عصایی را برای عبور از این سنگلاخ بر دست دارد، می گذرد ، نزدیک می آید ، آشنایی دیرینه است ، همان دختر ، همان تن بلور و چشمان سبز ؛ کمی دقت می کنم ، جوانه ای از امید در وجودم سر می زند ، گویی دخترک آبستن است .. دخترک غریب به پای آویختگاه من می رسد و نگاهی به صورت خون مرده ام، می اندازد، او مرا نشناخت مثل همیشه ، هیچ کس مرا نمی شناسد .. با خود گفتم چه عجب ، مردی پیدا شد که هم بستر آبستنش را رها نکند و به امید به دنیا آمدن طفلش ، شبها دوشادوش زنش ، آرامشی بی همتا به او هدیه میکند با صدایی خفه ، صدا کردم که خوشا به حالت که هم بسترت ، تو را دوست می دارد .... تبسمی تلخ لبهای باریک دخترک را نوازش داد ، گفت : تو کیستی که چنان از احوال من آگاهی به حال نادانسته ام قبطه می خوری ؟

گفتم من همانم ، همان دوشیزه ای که ننگ رسوایی را به ترک همبسترش ترجیح داد ... همانی که برای همه همان بود .. اشک های دخترک ، در سیاهی  بختش گم شد...

گفت : دیگر زمانش فرا رسیده که جگر گوشه ام دیده به جهان بگشاید .. ولی نمیدانم اگر سراغی از پدرش گرفت چه بگویم و شروع میکند با صدای بلند خندیدن..

آزارم میدهد .. احساس این که حتی یک مرد هم پیدا نمیشود ، سینه ام را تنگ می کند ... چیزی به تاریک شدن آسمان نمانده ، زمان می گذرد ، صدای گریه نوزادی باز مرا می جنباند ... نگاهی به آغوش دخترک انداختم ، نه ماه ، تحمل تف و نفرین و لعنت نجیب زادگان ، بی ثمر نماند .... نوزادش دختری است با موهای طلایی و چشمانش را که می گشاید ، سرش را به سمت آسمان تکان میدهد ، چشمانش را آرام باز میکند و اولین چییزی را که در این ورطه ی بی حیایی و نا نجیبی می بیند ، مخمل سبز چشمانم است ..

دوشیزگی از وجود دخترک رخت بربسته ، زن !! نوزاد دخترش را بروی دودست می گذارد و بالا می آورد تا چشمان کم سوی من او را ببیند ، رویم را بر می گردانم تا اشعه پلید چشمانم ، حیای پرده صورت طفلش را ندرد ... از من می خواهد که در ان لحظات آخرین عمرم اسمی برای دخترش انتخاب کنم، به قول خودش چون من تنها کسی بودم که هم خوابی او و همبسترش را دیده ام و می توانم این یقین را به طفلش بدهم که او نیز پدری دارد...

دیگر چیزی  به شب نمانده ، به آرامش ابدی خودم نزدیک می شوم ، در نگاهم تشویش و نگرانی نیست ، تمام افکار عقیمم را برای آوردن اسمی جمع میکنم ، دیوار سیمانی ذهنم را اسمی چنگ می زند ، : فانی .. بلند فریاد می کشم :

فانی ... فانی ... من تا آخر آن کوچه را رفتم و شبی نیز درد لذت بخش هم بستری را به جان خریدم ، اینک موجودی منفور هستم که زنان با آوردن نام من دهانشان را هفت مرتبه آب می کشند ، مادرت هم تا نیمه های کوچه را رفت و تو را صاحب شد ، آن کوچه پر از باتلاق بی رحم است ،  نرو ، که سوز دریدگی و بی حیایی روزی هزاربار در هم می شکندت ..

چشمانم را به رد پای خورشید می دوزم ، پلک هایم را بر هم می نهم ، قصد سفر کردم :

می روم شاید کمی حال شما بهتر شود ، می روم تا زندگی بی نام ما از سر شود...


نوشته شده توسط نازنین در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387

 لينك مطلب      



 

 

کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .

All Rights Reserved 2008-2010 © by godsetup.blogfa.com

Design This Web By Noleek ™ @ Ver:2.00   POWERED BY BLOGFA.COM