تبليغاتX
شرمنامه های یک زن بدکاره

شرمنامه های یک زن بدکاره

 

 

کودکی .

جنگل .

باران .

هوس .

عشق .

فلسفه .

سکس .

مرگ .

و من این گونه زیستم .

و تو خواهی مرد ، در خواری مطلق ، انکارم مکن .

 

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت18:29توسط نازنین | |

ناقوس کلیسا به صدا در می آید . باد سردی می وزد و انهدام  را جرعه جرعه در حلق بشریت می ریزد .خدا از ما انتقام خواهد گرفت . هنگامی که هم بسترش را به کلیسا آوردیم و در مقابل کشیش زانو زد و اعتراف کرد که نطفه بشریت سر به آوارونی  گذاشته است . هنگامی که خدا به زدهگی رسید در کلبه ای ناکرده  تسکین یافت و انسان را به زمین فرستاد و فسوس و ورباری پیشه اش شد . به مهر دروجی روی آورد . زمانی که شب وشن تر از روز خواهد درخشید و تلالؤ آخرین مهتاب بر دخمهای خودنمایی می کند و بر لاشه متعفن انسان خیره می نگرد ، گویی جست و جو می کند نشانی از خیره سری خداگونه را در این مردار بی روح بجوید . 

و این هم بستر خداست که در مقابل کشیش زانو می زند و لب به سخن می گشاید :

کشیش من شو

لب به " اعتراف " خواهم گشود :

« هیچ اگر سایه پذیرد ، من همان سایه ی هیچم »

خواهم گفت ؛

انگشت نشانه ات را در گوشهایت فرو ببر که نشنیده بیانگر !

همان انگشتی که مرا بارها به نشانه اتهام نشانه رفت

کشیش من شو

بنگر

تمامی آن چه را که اتهام خورده ام

مرتکب شدم

کشیش من شو

بنگر

جرم مرا

و آینده ای که بر حلقه دار خواهد درخشید

کشیش من شو

مگذار که بی آن که لب به سخن بگشایم

این ستون بزرگ را رها کنم

کشیش من شو

و ببین که گربه ی دست آموزت این بار سکوت می کند

کشیش من شو و توبه تواب خود را پذیرا باش

کشیش من شو

و حکمی که مهر اتهام مرا بر آن کوبیدی

به عنوان مدرک بی گناهی ام به شومینه بسپار

کشیش من شو

معترف خواهم شد

تمامی گناهانی را که مرتکب خواهم شد .

کشیش من شو

بنویس

گناهانی که مرتکب خواهم شد :

1 . انسان را خواهم کشت .

2. شیطان را به زیر خواهم کشید

و خواهم کشت .

3 . هم بستر خدا را به  بند خواهم کشید .

4 . مردار تو را به خوردش خواهم داد .

5 . جهان را نابود خواهم کرد .

6. با خدا در هم خواهم آمیخت .

7. « من » را از نو پدید خواهم آورد .

کشیش من !

( توابین به تماشای تن سیاه پوشی بر صندلی های کلیسا نشستند که بر ستون هفتم مصلوب شده است ؛ شاید او کشیش بود )

« من ! »

خود را صدا می زنم .

« من !!! »

 

.... آری ....

این « من » بود که رفته بود !

و این بار اتهام را مرتکب شد .

این ، او بود که « من » را از نو احیا کرد .

من همانم ، همانی که برای همه همان بود ...

 

پی نوشت :

۱. من همان او بودم .

۲. او همان من بود .

۳. همین ...

+نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت21:59توسط نازنین | |

سکوت را بخوان .. بی هیچ تفکری .. بی هیچ توجهی به این که به شهرت کدام سبک موسیقیایی دامن می زنی .. بخوان .. بی هیچ اندیشه ای .. تفکر من هرچند ملودیک نیست اما بی هیچ تظاهری اجرا می شود درست مثل تمامی کسانی که تفکرشان ملودیک است یا نیست ، مهم چیز دیگری است .. در این جا یعنی جایی که ما زندگی می کنیم افکار مسموم اند وو طبع شان فاشیستی است ؛ به دلایلی که بعدا خواهم گفت .. همه از جهل تبعیت می کنند ، تبعیتی بی چون و چرا ! درست مثل فدائیان اسلام ، خب ، اینان فدائیان جهل اند .. این هم شاخه ایست از همان فرقه ! به اسم حق خط بطلان بر تمامی ارکان بیهوده بشری می کشند . این روزها جهل مسکوت مانده ، تظاهر نائب جهل است . همه متظاهرند بی ان که به این مطلب بیندیشند که همگی ما خواهیم مرد . گفته بودم که طبع شان فاشیستی است ، ادامه خواهم داد : همگی  خشن اند و در راه پیشبرد اهداف شان در پیروی از تظاهر به هر کاری دست می زنند . دروغ می گویند و نمودار طراحی می کنند و دروغ می گویند و لبخند می زنند و دروغ می گویند و آبرو می برند و دروغ می گویند و تهدید می کنند و دروغ می گویند و چیز می گویند و دروغ می گویند !

 همه شان به اصل قانون قانون پذیری معتقدند با توجه به این مطلب که بند بند قوانین شان تبصره خورده است .

می توان به این اندیشید و بروز نداد می توان به این اندیشید ، همان قدر که شیطان بزرگ بیگانه است دشمن هشت سال دفاع به اصطلاح مقدس نیز بیگانه است . می توان به این اندیشید که تفکرشان گرچه ملودیک نیست اما ساز تخریب شخصیتی شان و البته جنسیتی شان کوک می نوازد می توان به همه شان اندیشید ، می توان به تمام شان اندیشید و بروز نداد و به قول خودشان " اصل تقیه پیشه کنیم چون جهل در خطر است . " جهل را می ستاییم به این دلیل که از آنفولانزای نوع A در امان هستیم و دم بر نمی زنیم . دم بر نمی زنیم و خس و خاشاک شمرده می شویم ، کشته شدیم و دم نزدیم . بازیچه ی مناقشه گشتیم ومناظره برداشت شد . به پا خواستیم و کودتای کودری نام گرفتیم . فریاد زدیم و اغتشاش تعبیر شد به چهل هزار تومان قانع شدیم و عدالت تعریف شد . چراغ هامان خاموش شده اند ، نه .... نفت شان ته نکشیده است ، به قول فرهاد " هنوز یه عالمه نفت توشه " بیچاره راست می گفت . خاموشی یه این دلیل است که فرسوده شده اند ، دستگاه ها را می گویم ؛ تدابیر زیر ساختی همگی لایه پوشه های غبارآلود در بایگانی ها خاک می خورند و به ریش تراشیده مان می خندند . به این میندیش که همگی خواهیم مرد ، همگی مان را خواهند کشت ، نشان به آن نشان که جعبه سیاه پرواز تهران – مشهد حاکی از آن است که خلبان در حال تخمه شکستن بوده و کابین خلبان ، مثل سرویس بهداشتی مرقد امام ( ره ) پر آمد و شد ترین مکان سال شناخته شده است .

اما گاهی هم پیش می آید که با توجه به شعاری که با سینه گشوده و مشت های گره آلود در تعطیلات آخر هفته پس از هر مرده باد و زنده باد در پای سخنان گوهر بار ، خودمان را دلداری می دهیم که اصلاح الگوی مصرف را در پیش گرفته ایم ، 168 نفر که نفری نیست . بازدهی کاش می یابد ، دستگاه ها هنوز فرسوده اند . سیستم ناکارآمد است ! به استناد به موارد مذکور می توان گفت سردم داران فرسوده اند . با توجه به کثرت حجم فرسودگی چندی نمی پاید که بر سرمان آوار می شوند ؛ اگر به فکر تعویض دستگاه های اسقاطی نباشیم دیری نخواهد گذشت که آوار جهل همه را در هم خواهد کوبید . همگی مان را خواهند کشت .

پ۱. مرگ را تعبیر کن ، من بی هوا نمی توانم ، من بی درخت ها نمی توانم . من بی خاک نمی توانم .

پ ۲. خطاب به کسانی که چیزی برای از دست دادن ندارند : من ندا را سهراب را از دست دادم .من سکوتم را هم از دست دادم و تو کفن پوش نیامدی .. من رذل و مغتشش شدم و تو پس نگرفتی . من آبرویم را از دست داده ام و تو هنوز ...

پ ۳ . این بار هیچ منظوری نداشتم !

 

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت20:55توسط نازنین | |

 بیوه ی بی وفای من ، سکوت را به انحصار تن ببر !

تنی که نمادی از نجابت بود !

دژخیمان خوبی را از یاد ببر !

ما چیزی بیش از این نخواهیم بود !

بیش از این سکوت که فریاد می انگارد ،

ما از یاد رفتگانیم ، نه ، نه

ما در راه ماندگانیم ، نه ، نه

ما جا مانده ایم ، متوقف شده ایم .

ستارگان مرده اند ،

این نور مجازی تن سرد ستاره ایست که بیلیون ها سال پیش زیستن را از یاد برده ؛

ما مرده ایم .

بیوه ی بی وفای من ، انهدام مرا بنگر !

به دست حریم داغ سینه هایت !

هیچ مهری در کار نیست !

این یک عادت است ،

که یکدیگر را در یک عشق بازی ببلعیم ،

و در اوج بگوییم : خسته ام، شب خوش عزیزم !

همین !

و پشت به یکدیگر در آغوش دیوار به خواب می رویم .

بیوه ی بی وفای من ، شکوه این تزلزل را بنویس !

تزلزل بی وفایی که این شب ها دامن گیر افکار بدکاره تو نیز شده است .

بیوه بی وفای من ، ارتکاب مرا تماشا کن !

مرتکب بد بودن شده ام .

بد بودنی که اگر نبود ، خوبی شان جلوه ای نداشت !

بیوه بی وفای من ، متهم من هستم ؟

متهمی که بی هیچ ارتکابی مجرم شناخته می شود

سکوت می کند ، 

و گاهی بر زمین نمور ندامتگاه ، می رقصد و پای بر زمین می کوبد .

گاهی می لرزد و می بوسد .

گاهی می خواند ؛ 

می بلعد و بلعیده می شود .

آری . من عادت کرده ام بد باشم ، نه بی هیچ دلیلی !

به این دلیل که تو بر پایه ی اعتقادات خود ،

بدی ام را مدام گوشزد کردی و گامی بلند و مقتدر در جهت ترویج امر به منکر برداشتی .

 

پی نوشت :

این بار در راستای اجرای اهداف سیاسی از گذرگاه بدکارگی !

برای تسهیل برداشت باید عرض کنم که  ( با در نظر گرفتن این که برداشت آزاد است ! ) گفت و گو میان دو زن صورت گرفته ، زنی بیوه و دیگری یک بدکاره .

+نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت16:6توسط نازنین | |

درود بر تو ای پسر درویش بزرگ :

تو امشب مرا به چنین بزمی فراخواندی و من نیز تو را خواهم خواند .

دور از شکوه و جلال پدرت یافتم که در هماورد ملکوتی که این روزها همه دم می زنندش ، حضور نداشته باشی ،

سی سالی ست وضع به همین منوال می گذرد .

پدرت را خبری نیست ، گویا دیگر فکر حکومت بر سر ندارد ، پدرت را می گویم درویش بزرگ را .

من کیستم ؟

من همانم !

پدرت را بگو مرا اگر هستی باشد تب آلودیت تن اوست .

پسر آتش بر تو چه رفت که چنین سرد و متروک گشتی و مرا به چنین بزمی عارفانه خواستی .

مرا با عرف چه کار ؟

این پدر تو بود که شرع و عرف مرا رقم زد و من اکنون بدکاره ترینم .

خاکستر درونم را درخواهی یافت هنگامی که حقیقت بر تو آشکار شود .

مرا از پدرت جست و جو کن ؛ راهبه ی پیری که در دالان تاریک و غبار آلود خانقاه در ازدحام دقایق نفس گیر تلاش پدرت بلور یخ عرق پیشانی اش را محصور کرده بود ؛ معصومیتی که از دست رفت و منی که پاک باخته شدم .

من همانم ، همانی که برای همه همان بود .

پسر آتش ، چرخ گردون دگر بر مراد ما نخواهد گشت به پدرت بگو پر ققنوس را باد برد ، من مانده ام و حرامزاده ای که به هرم پدرت باردارمش . هیچ راهی برای گریز نیست ، من در این جنگ تن به تن ، بی تن ترینم .

این روزها یاغی شده ام .. سرکش و افسار گسیخته چون مادیانی که به دلیل عدم تمکین حیات وحش را بر او بستند و خود را آدمیت زده است .

آری من همانم ، همان مادیان .

پسر آتش مرگ یأس را به یاد آور . دوره ای که همه چشم امیدشان به پدر عظیم الشأن تو بود و پدرت در پستوی خانقاه باکره ی هفده ساله را می نمود .                                          

مرا به دریا بیندازید شاید از شر این حشرات موذی رهایی یابم !

من همانم ، همان هفده ساله .

پسر آتش ، این شب ها سخت می گذرند و این است ته مانده یک زن ؛ بکارتی که به تاراج رفت به حکم پدرت و منی که تهی شده ام از بودن ها ، سرودن ها ، عشق ورزیدن ها ، زیستن ها . این کالبد پوشالی است .

و من همانم ، همان کالبد پوشالی .

اسب منم .

پی نوشت :                بر در فردوس نشیند کسی  /   تا که به درگاه قیامت رسی

                                از تو بپرسند که در راه عشق /  پیرو زرتشت بُدی یا مسیح ؟

دوزخ ما چشم به راه شماست

۲. صریح عرض می کنم : از بند بند کلامم منظور داشتم !

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت23:1توسط نازنین | |